بابا عمو دکتر اگرچه همسری در خانه نداشت، ولیکن نظم وانضباط خاصی را برقرار کرده بود.
بابا عمو دکتر اگرچه همسری در خانه نداشت، ولیکن نظم وانضباط خاصی را برقرار کرده بود.
در آن موقع در ایران، یا حداقل اصفهان، کتاب و جزوه روانپزشکی وجود نداشت و بنابراین دکتر بختیار آنها را برای ما از آمریکا درخواست میکرد. از طرفی بیمارستانی نوبنیاد ونیمه کاره در اختیار دکتر بختیار گذاشته شد که به نام بیمارستان فارابی نامگذاری گردید.

تالیف :عباس بحرینی بروجنی

دکتر ضرغام در شرح حالات دکتر بختیار می نویسد:

بابا عمو دکتر اگرچه همسری در خانه نداشت، ولیکن نظم وانضباط خاصی را برقرار کرده بود. صبح های زود از خواب بیدار می شد و با کله ای طاس و بدنی پشمالو در حالی که فقط زیرشلواری به پا داشت، در مقابل آینه می ایستاد وضمن خواندن اشعار شاهنامه، شروع به تراشیدن سر و صورت خود می کرد.

دکتر ضرغام در شرح خاطرات خود می نویسد: یکی از اتفاقات جالب آن دوران این بود که عمو دکتر بختیار تصمیم گرفت که برای فرزندانش معلم انگلیسی به خانه بیاورد، چراکه تصمیم گرفته بود بچه هایش را به آمریکا و نزد مادرشان که زنی آمریکایی بود بفرستد. او می نویسد عمو بختیاراهل دود نبود. او صبح وظهر وشب غذای کافی و متنوع می خورد، یک ساعت در روز شنا می کرد و صبح ها شاهنامه خوانی فراموشش نمی شد. همواره شوخ طبع و شنگول بود، با بچه ها مهربان بود اما اگر خطایی از فرزندانش سر می زد، همگی را در اتاق کرده، با کمربند تنبیه می کرد و پس از مدت کوتاهی، به نوازش آنها می پرداخت و ضمن بوسیدن آنها و دادن شکلات های خوشمزه درصدد دلجویی از آنها بر می آمد.

در کتاب بروجن، نامی به بلندای تاریخ از زبان دکتر فریدون ضرغام بروجنی که در حال حاضر پزشک متخصص اعصاب وروان در اصفهان می باشد آمده است:

دکتر ابوالقاسم بختیار فرزند حاج حسن بود.حاج حسن مردی با تقوا وبا دیانت بود و۹ مرتبه به اتفاق برادرش حاج عباس، با پای پیاده وشتر سفر شش ماهه ای را انجام میدادند و به مکه برای دیگران مشرف می شدند(برای مردم غنی آن زمان که قدرت رفتن به مکه را نداشتند).

قبر حاج حسن سالیان درازی در بروجن مورد توجه واحترام مردم بروجن بوده ، که با احداث جاده و راه سازی ، از آن قبر دیگر اثری نیست. وقتی دکتر جمشید ابوالحسن بختیار فرزند دکتر ابوالقاسم که ضمن تحصیل در آمریکا جزء قهرمانان نامی فوتبال راگبی بود وزمانی لقب ایرانی آهنین را کسب کرده بود و روان پزشکی را در دانشگاه ویرجینیا به پایان رسانده بود، به ایران آمد، مدتی را صرف راه اندازی بخش روانپزشکی در دانشکده پزشکی شیراز کرد ودر…..۱۳۵۷ ه.ش به اصفهان آمد وبا عزمی راسخ تصمیم گرفت به وضع بی سرو سامان و واقعا دلخراش و جانگداز بیماران روانی اصفهان و اطراف خاتمه دهد.

دکتر ضرغام در صفحه ۴۶ کتاب خاطرات خود از همسر جدید دکتر ابوالقاسم بختیار یاد نموده و می نویسد:

وضعیت آشفته ای داشتم که ناگهان تصمیم گرفتم به نزد عمو دکتر بختیار بروم تا اگر بشود در شرکت نفت آبادان مشغول به کار شوم. با قطار به سوی آبادان حرکت کردم و به هرترتیبی بود مطب عمو دکتر را در خیابان زند پیدا کردم. او مرا دید و بوسید وبا نگاهی تحسین آمیز سراپایم را ورانداز کرد. تا پایان کارش در مطب منتظر ماندم و سپس به اتفاق او به منزلش رفتم. در آنجا همسر جدیدش ” بی بی توران ” رادیدم . زن جوانی که بسیار با عمو دکتر اختلاف سنی داشت. با نبود دوستانم ، جمشید، سیروس، پری وپروین که به آمریکا نزد مادرشان (خانم هلن) رفته بودند، خانه عمو دیگر آن صفای سابق را حداقل برای من نداشت.

دکتر ضرغام در ادامه خاطرات خود از حضور “خانم هلن ” در تهران خبر میدهد. وی می نویسد دریکی از روزهایی که در تهران سرگردان وبدون هدف، در خیابان های تهران قدم می زدم، صدایی آشنا به گوشم رسید که می گفت: فریدون! فریدون! به سوی صدا برگشتم، سیروس بختیار (فرزند دکتر بختیار) بود که از اتومبیل پیاده شد. یکدیگر را درآغوش گرفته، از حال واحوال یکدیگر پرسیدیم. وقتی سیروس از قبول نشدن من در کنکور مطلع شد، گفت فریدون جان غصه نخور! مامان هلن از اطرف اداره اصل ۴ ترومن به تهران اومده ودرآنجا کار می کند. اداره اصل ۴ ترومن، در واقع شعبه ای از یک بنیاد جهانی بود که در زمینه های بهداشتی وعمدتاً مبارزه با مالاریا فعالیت داشت….دکتر فریدون ضرغام در ادامه می نویسد:

در اداره اصل ۴ خانم “هلن” با لهجه آمریکائیش مرا راهنمایی های زیادی کرد وبه عنوان مامور بهداشت گمارد…

دکتر فریدون ضرغام در بخشی دیگر ازکتاب خود به مرگ دکتر ابوالقاسم بختیار اشاره کرده است .او می نویسد:

او هم مُرد!

اگر مرگ داد است، بیداد چیست

زداد این همه بانگ وفریاد چیست؟

عمو دکتر بختیار هم که همیشه می گفت:”مرگ دروغ است” در تاریخ ۲۱ فروردین ۱۳۴۹ در ۹۹ سالگی دیده از جهان فروبست. مطابق وصیتش او را در فاصله ای نزدیک به آرامگاه فردوسی در طوس خراسان به خاک سپردند. مزار او دربیابانی، روی تپه ای در پشت دیوار آرامگاه فردوسی قرار داشت، سنگ قبر نسبتا کوچکی نام او را برخود نوشته دارد. آرامگاه این رادمرد، این پزشک جراح و متخصص که در بهترین دانشگاه های آمریکا تحصیل کرد، بعدها بصورت آرامگاه خانوادگی درآمد. مراسمی برسر مزار آن مرحوم برپا شد. من به اتفاق مادر و مهین السادات وتنی چند از بستگان با اتوبوس ابتدا به تهران وسپس با همراهی عده ای دیگراز اقوام ساکن تهران با قطار به مشهد عزیمت کردیم. هوا نسبتا سرد بود، ولی به هر نحوی بود خودرا به طوس بر سر مزارآن مرحوم رساندیم. روحش شاد!

دکتر ضرغام  در بخشی دیگر از کتاب خود با نام “از مکتب ملا ذوالفقار تا روانپزشکی” اشاره ای به فرزندان دکتر بختیار نموده است.او می نویسد فاجعه غرق شدن دکتر سیروس بختیار ،روان شناس بالینی در ایالت ویرجینای آمریکا و آوردن جسد او به ایران برای خاکسپاری موجبات حضور برادرش دکتر جمشید ابوالحسن بختیار که روانپزشک بود را در ایران فراهم نمود. وی مدتی در دانشگاه شیراز به تدریس پرداخت و در سفری به اصفهان و در ملاقات وی با رئیس دانشگاه اصفهان مقررشد که برای اولین بار در اصفهان از میان پزشکان عمومی کسانی به عنوان رزیدنت روانپزشکی ادامه تحصیل بدهند. به هر روی دکتر جمشید بختیار از من خواستند که چند نفری را برای این کار معرفی کنم. سرانجام افرادی که قرار شد به عنوان رزیدنت روانپزشکی ادامه تحصیل دهند به هفت نفر رسید. دکتر جمشید بختیار ما هفت نفر را با عنوان” هفت جوانمرد” خطاب می کرد. در اوایل دوره رزیدنتی دکتر جمشید بختیار اصطلاحات روانپزشکی را به زبان انگلیسی به ما تدریس می کرد . در آن موقع در ایران، یا حداقل اصفهان، کتاب و جزوه روانپزشکی وجود نداشت و بنابراین دکتر بختیار آنها را برای ما از آمریکا درخواست میکرد. از طرفی بیمارستانی نوبنیاد ونیمه کاره در اختیار دکتر بختیار گذاشته شد که به نام بیمارستان فارابی نامگذاری گردید. دکتر جمشید بختیار باز هم تصمیمات دیگری گرفت و آن اینکه دریک بیمارستان عمومی ، بخش روانپزشکی زنان ومردان دایر نماید وعلیرغم مخالفت هایی او موفق شد در بیمارستان خورشید بخش روانپزشکی زنان و مردان را راه اندازی کند و از طرفی اقلامی از داروها را بصورت رایگان در اختیار بیماران قرار دهد. دکتر جمشید بختیار(فرزند دکتر ابوالقاسم بختیار)صبح ها قبل از ساعت ۸ در بیمارستان بود. بیمارستان فارابی آن روز خارج از شهر بود وجاده نامناسبی داشت. دکتر بختیار شخصاً در راه اندازی وتجهیز بیمارستان نظارت داشت وساعت دو یا سه بعد از ظهر بیمارستان را ترک میکرد. در بین راه در حال رانندگی ساندویچ گاز می زد و به مطب می رفت و شب ها از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در مطب ایشان علاوه بر کلاس روزانه ،کلاس های روان کاوی داشتیم. الان وقتی می بینم بعضی از دستیاران ساعت ۹ صبح به بیمارستان آمده ،۱۲ ظهر آنجا را ترک می کنند از خودم می پرسم:” ما را چه شده است؟”تازه دکتر بختیار فارسی نمی دانست ، لذا تدریس  ما انگلیسی بود، حتی درس مولانا.(دکتر جمشید بختیار علاقه ویژه ای به اشعار مولانا داشت ، به گونه ای که از آموزه های آن در مباحث روانکاوی بهره می جست.)

دکتر ضرغام از دکتر سید مهدی رشتیان (یکی از آن هفت جوانمرد) به عنوان نخستین روانپزشک دارای بورد نام می برد که به استان چهارمحال وبختیاری آمده و او را پدر روانپزشکی وبهداشت روان شهرکرد میداند.

دکتر ضرغام در کتابش در خصوص مرگ یکی از فرزندان دکتر بختیار می نویسد:

به نظر می رسد سال ۵۳ سال مرگ های دلخراش باشد. در تاریخ ۱۰/۱۰/۵۳ خبر غرق شدن دوست عزیزم، دکتر سیروس بختیار، روان شناس بالینی وفارغ التحصیل از آمریکا شوک بزرگی بود که به من وارد شد. دوست دوران کودکی وحتی بزرگسالی ام، چنین دلخراش جان خود را از دست داد. جسد اورا به خراسان وبه طوس بردند و در جوارآرامگاه خانوادگی و در کنار پدرش دکتر ابوالقاسم بختیار و مادرش هلن ، به خاک سپردند. دکتر سیروس تازه ازدواج کرده بود وخانمش هم باردار بود. در هنگام خاکسپاری من به همراه دکتر جمشید بختیار و شوهر خواهرش ، مهندس نعمت زاده که بعد ها در کابینه آقای هاشمی و خاتمی وزیر صنایع شد، پیکر او را در قبر قرار دادیم. گمان نمی کنم من و دکتر جمشید بختیار این برادر خودرا هرگز از یاد ببریم .خدایش رحمت کند.

متاسفانه دکتر فریدون ضرغام در زمان تالیف این کتاب فوت نمود ودر تاریخ ۲۰/۳/۱۳۹۸ مراسم ترحیم وی در اصفهان در مسجد المهدی واقع در خیابان مرداویج (شیخ کلینی) برگزار شد.(روحش شاد ویادش گرامی)