عاشق و شیفته شعرهای عاشق بیمار خویش بوده و می‌دانم در تمامی لحظات بیش از استاد هم درد و آلام شهریار و همه دوستداران شهریار را حس می‌کرد و تقدیر این بود.
عاشق و شیفته شعرهای عاشق بیمار خویش بوده و می‌دانم در تمامی لحظات بیش از استاد هم درد و آلام شهریار و همه دوستداران شهریار را حس می‌کرد و تقدیر این بود.
شهریار واقعاً جادو کلام بود و در سخنان استاد کشش و جذبه‌ای بود که مخصوصاً جوانان را جذب می‌کرد و گاهاً زمانی می‌شد که 48 ساعت هم فرصت خواب نداشتم ولی به هیچ‌وجه احساس خستگی نمی‌کردم.
روایت عروس از شهریار/ استاد از آیت الله خامنه ای چه می خواست؟
هرگاه از شهریار نامی برده می‌شود حواشی زندگی او نیز جالب توجه است از بیماری و دوران جوانی ‌اش و… از این رو مصاحبه‌ای منتشر نشده را با عروس وی که ابتدا پرستارش در دوران بیماری بود برای اولین بار منتشر می‌کنیم که در زیر می خوانید. این مصاحبه حاصل گپ و گفت‌وگوی ویژه ایرج نوبهار با پرستار شهریار در منزل وی در تاریخ ۲/۵/۸۹ است که به صورت اختصاصی در اختیار خبرنگار فارس قرار گرفت.

به گزارش سرویس دیگر رسانه های خبرگزاری شبستان، هرگاه از شهریار نامی برده می‌شود حواشی زندگی او نیز جالب توجه است از بیماری و دوران جوانی ‌اش و… از این رو مصاحبه‌ای منتشر نشده را با عروس وی که ابتدا پرستارش در دوران بیماری بود برای اولین بار منتشر می‌کنیم که در زیر می خوانید. این مصاحبه حاصل گپ و گفت‌وگوی ویژه ایرج نوبهار با پرستار شهریار در منزل وی در تاریخ ۲/۵/۸۹ است که به صورت اختصاصی در اختیار فارس قرار گرفت.

خانم سیما سیف‌زاده متولد ۱۱ دی‌ماه ۱۳۳۴، تبریز، کارشناس پرستاری شاغل در بیمارستان‌های تبریز از ۱۹ آذر ۱۳۶۶ تا آخر روز لحظه حیات باعزت استاد محمدحسین شهریار در بیمارستان مهر تهران پرستار ویژه و همدم و انیس استاد بوده و سیما زنی فرهیخته و فاضل، پرستاری غمخوار و دلسوز و مهربان، متین، باوقار، مؤمن و متعهد، نجیب و اصیل است.

عاشق و شیفته شعرهای عاشق بیمار خویش بوده و می‌دانم در تمامی لحظات بیش از استاد هم درد و آلام شهریار و همه دوستداران شهریار را حس می‌کرد و تقدیر این بود.

بنا به دلایلی تنها پسر استاد (شازده کوچولو) هادی بهجت تبریزی با تمام تألم و رنج روحی فراق پدر عاشق این پرستار دلسوز و شیفته و مهربان باشد که هم مهر بورزد و هم پرستاری غمخوار داشته باشد و به عنوان همسر و شریک زندگی در کنار هم زندگی کنند. حاصل این پیوند نیکو و عاشقانه و عارفانه تنها دختری است به نام نیکی دردانه این کانون.

این راز زندگی خانواده است و جز فامیل و انگشت‌شمار آشنایان کسی نمی‌داند. تصمیم گرفتم برای آگاهی مشتاقان شعر و ادب به خصوص (شهریار) گفت‌وگویی خودمانی را به عنوان مصاحبه انجام دهیم و سیما که اهل تظاهر و مصاحبه نیست با لطف و عنایت خدا پذیرفت و حاصل این گپ و گفت‌وگو را بخوانید:

* می‌دانم شما و هادی اهل مصاحبه نیستید و مسائل خانوادگی نیز احوال شخصی هر کس و خانواده است اما شهریار حتی تنها پسر و خانواده‌اش متعلق به تمامی جامعه ایرانی است و من این گپ را برای مشتاقان شعر و ادب و دوستداران شهریار ضروری حس می‌کنم. مردم از شهریار چقدر بدانند با مشتاق و نیازمند آگاهی بیشتری در مورد ایشان هستند. شما قبل از انتخاب به عنوان پرستار ویژه استاد تا چه اندازه آگاهی و شناخت از ایشان داشتید؟

از کودکی چون تقریباً با منزل استاد همسایه بودیم و پدرم نیز دائم شعرهای استاد را در منزل می‌خواند از همان زمان شیفته استاد بودم و دلم می‌خواست از نزدیک استاد را زیارت کنم و چند بار نیز به اتفاق برادر و فامیل به درب خانه ایشان مراجعه کردم ولی گفتند که استاد کسی را قبول نمی‌کند و اگر اصرار دارید شب تشریف بیاورید که این دیگر برایم امکان نداشت.

اگر در جایی مراسمی یا بزرگداشتی از استاد بود می‌رفتم و همیشه از این بیم داشتم که قبل از زیارت، استاد فوت کند و من این آرزو را به گور ببرم تا اینکه در سال ۶۶ مهرماه من از بیمارستان کودکان به بیمارستان امام تبریز منتقل شدم و تقریباً سه ماه پس از آمدنم به بخش داخلی شیفت عصر کاری در رختکن پرستاری بودم که متوجه شدم در اتاق صحبت از شهریار است، ناخودآگاه پرسیدم آیا استاد فوت کرده‌اند که همکاران گفتند نه در بخش بستری هستند که به محض شنیدن، خواستم اتاق را ترک کنم که دوستان گفتند که استاد کسی را قبول نمی‌کند، گفتم حتی اگر بگوید برو بیرون به اتاقش خواهم رفت که همین کار را هم کردم، ولی به محض اینکه چشمم به استاد افتاد که ماسک اکسیژن در دهان داشت بی‌اختیار گفتم استاد یک عمر آرزو داشتم شما را از نزدیک ببینیم ولی نه با این حال، دخترش شهرزاد بالای سرش بود که استاد در جوابم نه تنها مرا از خود نراند بلکه به دخترش گفت شهرزاد تو دیگر برو این دخترم آمد. دخترش شروع به گریه کرد و گفت که پدرم را اول به خدا و سپس به شما می‌سپارم (توضیح اینکه شهرزاد در آن زمان پسر یک ساله‌ای داشت و مجبور بود به خانه برود، ولی به خاطر استاد از لحظه ورود استاد به بخش در کنارش بود. به شهرزاد گفتم مگر استاد فقط پدر شماست، استاد متعلق به همه است و مطمئن باش که از جان و دل در خدمت استاد خواهم بود).

* انتخاب شما رسماً از طرف اداره بهداری استان انجام شد و چطور شد با ایشان به تهران آمدید؟

یک تیم پزشکی به دستور آقای خامنه ای که در آن زمان رئیس جمهور بودند به منزل استاد آمده بودند، که ایشان صراحتا گفته بودند من بدون خانم رجب زاده به تهران نمی‌روم. مرداد سال ۶۷ هنوز جنگ تمام نشده بود و من و اکثر همکاران به صورت فول تایم (تمام وقت) در بخش کار می‌کردیم. دکتر مداین رئیس وقت دانشگاه نیز در همین تیم پزشکی بودند. من در بخش مشغول انجام وظیفه بودم که از طرف دفتر رئیس دانشگاه با من تماس گرفتند و گفتند که ساعت ۳ عصر در فرودگاه باشم تا همراه