در جستجوی هلن” از بروجن تا نیویورک”
در جستجوی هلن” از بروجن تا نیویورک”
ابوالقاسم سعی داشت تا خود و خانواده اش از نظریات زکریای رازی، پزشک ایرانی قرون وسطی تبعیت کنند و هفت اصل او را در امر بهداشت رعایت کنند

تالیف: عباس بحرینی بروجنی

روزی در تابستان ۱۳۰۵ ابوالقاسم با چند نفر از پزشکان در حیاط بیمارستان بل وو ایستاده بود و با خود می‌اندیشید:

دو پرستار بطرف آنها می‌آمدند. یکی هلن، مو بور و چشم آبی بیست و دو ساله بود که داشت از خانم مور که سر پرستار بیمارستان بود درباره بیمارستان و پزشکان آنجا سئوالاتی میکرد.

یکی سیاه پوست و یک نفر هم ایرانی است. هلن درباره کسی که ایرانی است فکر میکرد که خانم مور توضیح داد، “آن که سرش طاس است ایرانیست”.

خانم مور می‌خواست اطاق لباس شویی را به هلن که تازه از لس انجلس برای تدریس کالبد شناسی و فیزیولوژی به دانشجویان رشته پرستاری آمده بود نشان دهد. جلو راه به پزشکان بر خوردند و خانم مور هلن را معرفی کرد، “خانم هلن جفری از کالیفرنیا برای تدریس در کلمبیا آمده‌اند”.

آن ایرانی نامش دکتر بختیار بود. دلش از دست برفت و سر از پا نشناخت.

چندی گذشت تا هلن دوباره به ابوالقاسم بر خورد. دو هفته بعد از ورود هلن به نیویورک یک دکتر ایتالیائی از هلن دعوت کرد با هم بیرون بروند. دکتر ایتالیائی او را کنار رودخانه شرقی برد و ضمن گردش بیش از حدّ به هلن نزدیک شد. هلن شروع به فریاد زدن کرد و دکتر او را به خانه برگرداند. روز بعد هلن ابوالقاسم را دید. ابوالقاسم به او گفت، “شنیدم دیشب کسی شما را ناراحت کرده است.” هلن تصدیق کرد. ابوالقاسم به او گفت که از این به بعد با هر کس میخواهد بیرون برود قبلا به او بگوید.

یک شب ابوالقاسم خانم مور و هلن را دعوت کرد که با او و دوستش سلطان محمد به خانه دوست دیگری به نام آقای کاشف برای صرف غذای ایرانی بروند. خانم کاشف هنوز از استانبول نیامده بود. دوست همراه هلن سلطان محمد بود. به او مشروب و سیگار تعارف کرد و هلن امتناع کرد و گفت که نه مشروب می‌خورد و نه سیگار می‌کشد. سلطان محمد خواست به زور به او مشروب بخوراند. در این موقع ابوالقاسم بر آشفت، سلطان محمد را به اطاق خواب برد و کتک مفصلی به او زد.

روز بعد ابوالقاسم آقای کاشف را دید و از رفتار شب قبل آنها نسبت به آن دو خانم او را سخت ملامت کرد. آقای کاشف گفت، “خانم مور بد نیست ولی خانم جفری مثل بچه‌ها است.” ابوالقاسم در پاسخ گفت، “من این بچه را دوست دارم.”

تمام این مسائل برای هلن خیلی هیجان انگیز و غیر منتظره بود. اشتهایش را از دست داده بود. ابوالقاسم که متوجه این موضوع شد او را دعوت کرد با هم به اغذیه فروشی یونانی بروند و ساندویچ گرم پسترامی یا کورند بیف بخورند. از آن به بعد آنها گاهگاهی با هم بیرون می‌رفتند، ساندویچ می‌خوردند و یا اتوبوس سوار می‌شدند و دور شهر می‌گشتند، اما هیچوقت ولخرجی نمی‌کردند. حقوق ماهانه ابوالقاسم هفتاد دلار بود و اطاق و غذا هم داشت.

یکروز در ماه اکتبر، ابوالقاسم از هلن تقاضای ازدواج کرد. ابوالقاسم برای هلن تعریف کرد که در ایران با نبودن مدرسه پرستاری، نبودن شیر پاستوریزه و عدم بهداشت عمومی نمی‌داند چه کاری هلن میتواند در آنجا بکند. هلن به فکر فرو رفت و همچون پدرانش حس پیشگام بودن در او قوّت گرفت.

بعد ابوالقاسم شروع کرد که طی داستانی عشقی به هلن بفهماند که چند ساله است. شاهنامه فردوسی و داستان زال به فکرش آمد. فکر کرد موضوع را از راه شاهنامه بیان کند.

بالاخره هلن موافقت کرد که با ابوالقاسم ازدواج کند به شرطی که او قبل از ازدواج به دیدار پدر و مادر هلن برود. دنباله داستان را هلن برای فرزندانش اینگونه نوشت: “به او گفتم تا به دیدار پدر و مادرم نرود با او ازدواج نخواهم کرد. بعد فکر کردم که پدر و مادرم هرگز به این ازدواج رضایت نخواهند داد. تصمیم گرفتم بعد از ازدواج به آنها نامه بنویسم و این خبر را به آنها بدهم .”یک هفته قبل از تاریخ ازدواج برای گرفتن جواز به دادگاه رفتیم. قاضی موافقت نکرد. پرسید چند وقت است این مرد را می‌شناسم و آیا والدين من اجازه داده‌اند؟ شناسنامه دارم؟ به دادگاه ایالت آیداهو نامه نوشتم و تقاضای شناسنامه کردم. در جواب، پرسشنامه‌ای فرستادند که آنرا پر کنم چون در اثر آتش سوزی در عمارت دادگاه ایالتی تمام اسناد سوخته است.

“نزد قاضی رفتیم و پرسشنامه را نشان دادیم. باز هم قاضی موافقت نکرد. آنگاه ابوالقاسم وکیلی را که از دوستانش بود نزد قاضی فرستاد و پیغام داد که بهر حال ما ازدواج خواهیم کرد.

و بهتراست او مراسم را برگزار کند. قاضی حاضر شد و دو منشی او نیز شاهد شدند و ما ازدواج کردیم. ابوالقاسم پنجاه و پنج ساله و هلن بیست و دو ساله، در تاریخ نهم مهر ۱۳۰۵٫

 همچنان هلن ادامه میدهد، “ولی ابوالقاسم نتوانست خود را نگاه دارد. به دوستش سلطان تلفن کرد و زد زیر گریه، “من و هلن ازدواج کردیم.” سلطان گفت، چرا گریه میکنی؟ ابوالقاسم جواب داد، “برای اینکه خیلی خوشحالم.”

“به بیمارستان برگشتیم. تصمیم گرفتیم با هم نرویم و همین کار را کردیم. در اطاقم بودم که ابوالقاسم تلفن کرد و گفت بیا پائین برای اینکه همه تبریک میگویند. خبر نگاری به بیمارستان تلفن کرده و خبر داده بود.

از وقتی ابوالقاسم از ایران رفته بود حکومت عوض شده بود و رضا شاه سلطنت میکرد. ولی او با جریانات روز کم و بیش آشنا بود زیرا پسر عمویش مرتّب او را در جریان اخبار گذارده بود. هلن میخواست با نحوه سیستم سلطنتی آشنا شود. ابوالقاسم برای او تعریف میکرد:

لغت “خان” به سر قبیله میگویند و هم بطور عموم علامت احترام است. ایرانیها فقط یک نام داشتند ولی در زمان رضاشاه قانونی وضع کردند که همه باید نام خانوادگی داشته باشند.

رضاشاه برای خود نام خانوادگی پهلوی را انتخاب کرد که خیلی سمبولیک است. پهلوی اسم زبانی بود که پارتها با آن سخن می‌گفتند و میگویند ریشه فارسی امروز است. رضاشاه خواست بدینوسیله به سلسله خود حقّانیت بدهد”.

رضاشاه مانند سایر پادشاهان قبل از خود که بر تخت طاووس نشستند، شاهی مستبد بود. با استبداد بر ایران حکومت کرد. تاریخ ایران نشان میدهد که تمام پادشاهان ایران در طول تاریخ با اختلاف انداختن بین رهبران دینی، مالكين و رؤسای ایلات توانستند در مسند استبدادی خود بمانند. رضاشاه فقط با زور توانست سلطنت کند. او با مخالفین خود با روش خاص خود رفتار کرد. بعضی را کشت و برخی را زندانی کرد. از جمله این مخالفين، خانهای بختیاری، روزنامه نگاران و سیاستمداران بودند. نمایندگان مجلس همچون عروسک خیمه شب بازی بودند که فقط با اراده او حرکت می‌کردند. رضاشاه طبقه روحانیون را هم تحقیر کرد، اتّحادیه‌های کارگری را منحل کرد و اقلّیت‌های مذهبی را مورد ایذاء و اذیت قرار داد. املاک بسیاری از مردم را ضبط و با آنان با خشونت رفتار کرد. او دیکتاتورهای سالهای ۱۲۹۸ و ۱۳۰۸ را تحسین میکرد و خود نیز مانند آنان بود.

هلن که خود پرستار و تحصیل کرده آمریکا بود، برای اولین بار مدرسه پرستاری را در تهران بنیان گذارد. ابوالقاسم و هلن برای اولین بار به مردم ایران یاد دادند که چگونه شیر را پاستوریزه کنند. ابوالقاسم مانند پدران خود عقیده داشت که شیر، باعث رشد و توازن بدن است، نیرو میدهد و پیوند آدمی را با خاک محکم می‌کند.

طولی نکشید که هلن زبان فارسی را یاد گرفت، خیلی روان فارسی صحبت میکرد. بچه‌ها هم فارسی صحبت می‌کردند، اصلا در خانه کسی انگلیسی صحبت نمیکرد.

گرچه خانواده دکتر بختیار چند خدمتکار داشتند ولی هنوز هلن خانه را اداره میکرد و بچه‌ها را غذا می داد. بیماران و یا کسان دیگری که به بیمارستان آنها می‌آمدند هلن را در لباس پرستاری با بچه‌ای در بغل، که گاهی این دست و آن دست میداد، و بیماران را نیز سرکشی میکرد، میدیدند. حالتی که محیط این بیمارستان داشت برای خانواده‌های ایرانی بسیار خوش آیند بود. بچه‌ها هم که بزرگ می‌شدند، تشویقشان می‌کردند که در بیمارستان کار کنند.

ابوالقاسم سعی داشت تا خود و خانواده اش از نظریات زکریای رازی، پزشک ایرانی قرون وسطی تبعیت کنند و هفت اصل او را در امر بهداشت رعایت کنند. و ابوالقاسم تا پایان عمر چنین کرد:

۱- در حرکت و استراحت متعادل باشید.

۲- در خوردن و آشامیدن جانب اعتدال را رعایت کنید.

۳- مواظب باشید که دفع بدن انجام گیرد.

۴ – محل زندگی مناسب داشته باشید.

۵- مراقب باشید که دور و ورتان امن باشد.

۶- در افکار و خواست‌های خود توازن و تعهد داشته باشید.

۷- خود دار باشید و در این راه عادات خوب برای خود وضع کنید و ورزش را فراموش نکنید.

هر جا که این خانواده زندگی می‌کردند برنامه همین بود. همیشه و در هر فصلی، بیرون از خانه، روی پشت بام و یا در حیاط می خوابیدند. ابوالقاسم معتقد بود که هوای آزاد ریه ها را باز می‌کند و انسان را با ستاره ها پیوند میدهد. ابوالقاسم خودش ساعت چهار صبح از خواب بر می خواست و اشعار فردوسی را بصورت آواز میخواند، و ریش و موهای سرش را میتراشید. موهای کم پشتی که داشت همه سفید شده بود و موی سفید دوست نداشت و به همین علت موهای سرش را هم میتراشید. همه در تهران او را می‌شناختند زیرا سرش برق میزد. سپس ورزش میکرد، مطالعه میکرد، و نامه می‌نوشت. بچه‌ها را که بیدار میکرد، همه دوش می‌گرفتند.

هلن بیرون می‌ایستاد. بچه‌ها یک به یک بیرون می‌آمدند، آنگاه هلن موی آنها را شانه میزد و معمولا می‌بافت. بعد خودش دوش میگرفت و صبحانه می‌خوردند. صبحانه را با هم و اقلا با ده نفر دیگر از افراد خانه صرف می‌کردند. خانواده که بزرگتر شد، معمولا میز را هر وعده غذا برای بیست و پنج نفر می چیدند. همیشه دو، سه نفر از بچه‌های فامیلی که ضعیف شده بودند و یا سرکش بودند پیش خانواده بختیار می‌ماندند تا بهبود می‌یافتند و آرام می‌شدند.

در سال ۱۳۱۰ هنوز در تهران زنها از حقوق اجتماعی خیلی کمی بر خوردار بودند و این امر برای یک زن تحصیل کرده آمریکائی خیلی ناراحت کننده بود. تمام خرید خانواده را حتى خرید لباس هلن را ابوالقاسم می‌بایست انجام دهد. از جمله کارهائی که رضاشاه در زمینه مدرن کردن ایران در سالهای ۱۳۰۸ انجام داد این بود که دستور داد ایرانی ها لباس اروپائی بر تن کنند.

خانواده دکتر بختیار همسایه خانواده ارباب کیخسرو رهبر جامعه زرتشتیان ایران بودند. سال اولی که به ایران آمده بودند خانواده ارباب کیخسرو از ایشان دعوت کردند که به خانه آنها بروند و نوروز اولین روز فصل بهار و سال نو را با آنها جشن بگیرند. هلن در این باره به پدر و مادرش در لوس آنجلس چنین نوشت:

چیدن میز غذای عید نوروز بسیار مهم است. ایرانیها از هفته ها پیش تدارک می‌بینند. گندم و عدس در ظرفهای گلی سبز میکنند، و هر روز سبزه ها کمی رشد می کنند و از آمدن سال نو خبر می دهند. یک شاخه سرو، یک مشت آویشن، چند دانه توت مانند و آب نبات سفید رنگ در چهار گوشه محوطه خانه که با چهار دیوار محصور شده قرار میدهند و در خانه را باز می گذارند. اینها همه علامت خوش آمد گفتن و میهمان نوازی است. سفره نوروزی روی زمین گسترده می شود و روز قبل از سال تحویل تزئین شده است. روی این سفره برودری شده، یک آینه بزرگ گذارده اند. علاوه بر آینه، روی سفره، بشقاب سبزه، عنّاب، شیر، شیرینی، شربت گلاب با برگ ریحان و سه شاخه شمع قرار داده‌اند. این هفت شین علامتی است از برکت خداوند که تمام سال شامل بندگانش میشود. این هفت شین همچنین، علامت فراوانی در این جهان در هفت روز هفته و هفت ستاره‌ای است که در آسمان به چشم دیده میشود. سه شمع نشانه سه اصل دین زرتشت، کردار نیک، گفتار نیک و رفتار نیک است.

سایر اشیاء روی میز عبارتند از آینه دستی، گلابدان و انار که سکه روی آن نصب شده. انار را در یک کاسه آب میگذارند و در آب، اویشن می‌باشند. کتاب دین زرتشت، اوستا نیز بطرز زیبائی وسط سفره گذارده شده است. یک ظرف میوه خشک و بادام، نان و پنیر بز و یک قدح بلور با ماهی قرمز در آب نیز در این سفره می‌چینند.

  • نویسنده : عباس بحرینی بروجنی