درجستجوی هلن (از بروجن تا نیویورک)قسمت ۲۳
درجستجوی هلن (از بروجن تا نیویورک)قسمت ۲۳
سرنوشت آنها را به این منطقه کشانده بود و اینک این پنج نفر خسته وارد آبادان شدند. از دیدن خانه سنگی و حیاط آن با گلهای بهاری و دیوار دور تا دور آن و پیاده رو درختکاری شده جلو خانه همه به وجد آمدند. خدا را یاد کردند و وارد خانه شدند.

تالیف:عباس بحرینی بروجنی

دکتر جردن و خانم در مهر – آبان ۱۳۱۸ پس از چهل و سه سال خدمت پر بار، ایران را ترک کردند و نام نیک از خود به یادگار گذاردند. یاد آنها برای بسیاری، محترم و گرامی است.

ابوالقاسم با رفتن هلن و دوست خوبش دکتر جردن، تحمّل اوضاع سیاسی در تهران برایش بسیار مشکل بود. او چنان حسّ می‌کرد که فردوسی میگوید:

بیامد دمان سوی مهتر پسر

  که او بود پر مایه و تاجور

پسر گفت با اژدها روی، جنگ

  بسازد خرد یافته مرد هنگ

 ۱۰۵ – فردوسی – شاهنامه ۲۴۴/۷

ابوالقاسم تصمیم گرفت با چهار بچه به آبادان برود.

به یاد خرقه پدرش افتاد، دنبال گوشه آرامی می‌گشت که استراحت کند و از جوّ سیاسی تهران دور باشد. فکر کرد به نواحی زردکوه در چهار محال برود. جائی که قله سر بفلک کشیده این کوه را به چشم عادی نمیتوان دید زیرا همیشه از ابری سیاه پوشیده شده است، اما در عین حال می‌دانست که آن نواحی کوهستانی جای مناسبی نیست که بتوان بچه‌ها را برد.

بچه‌ها همیشه از طرز تفکر ابوالقاسم در حیرت بودند. این طرز تفکر به او نیرو میداد تا سفر زندگی را با امید و کوشش، بدون گم کردن راه زندگی و بدون شکایت، همچنان ادامه دهد. این مرد استثنائی و همیشه جوان، همچنان تا پایان عمر با ناملایمات خود ساخته و با عوامل مخالف دیگر رو برو شد. با همه این احوال همه ما آگاهیم که تمام قهرمانان روزی با سرنوشت، با روز موعود خویش و با مرگ روبرو خواهند شد.

به این نتیجه رسید که تهران را می بایست ترک کند. بدون هلن نمی شد بیمارستان را اداره کرد. سی سال بود که انگلیسی ها در جنوب ایران مستقر بودند و این منطقه را مدرن کرده بودند. با در آمد نفت جنوب، دور از دسترس رضاشاه که در صدد بود به دولت مرکزیت بدهد، انگلیسی ها توانسته بودند پایگاه برای خود ایجاد کنند. ابوالقاسم به این نتیجه رسید که بچه‌ها را باید به جائی ببرد که سیستم آب پاکیزه و نظافت شهری داشته باشد. در آن زمان تنها محل با این خصوصیات، جنوب ایران محل شرکت نفت ایران و انگلیس بود. درخواست کار کرد و بعنوان رئیس بخش جراحی بیمارستان آبادان و بعد مسجد سلیمان استخدام شد. او همراه بچه‌ها ابتدا به آبادان و از آنجا به مسجد سلیمان رفت.

سرنوشت آنها را به این منطقه کشانده بود و اینک این پنج نفر خسته وارد آبادان شدند. از دیدن خانه سنگی و حیاط آن با گلهای بهاری و دیوار دور تا دور آن و پیاده رو درختکاری شده جلو خانه همه به وجد آمدند. خدا را یاد کردند و وارد خانه شدند. در حیاط خانه مرغ و خروس و بعضی حیوانات اهلی و غیر اهلی دیدند.

یکی شارسانست آن چون بهشتکه گوئی نه از خاک دارد سرشت

 ۱۰۸. فردوسی شاهنامه ۱۷۲۷/۳۱

طی جنگ جهانی دوم، ابوالقاسم و چهار بچه در محیطی بهشتی زندگی کردند.

ابوالقاسم وزن دوم در مسجد سلیمان:

همسر دوم ابوالقاسم تعریف میکند که : شب مادرم برای من صحبت کرد که مادر برای مال دنیا شوهر به یک پیرمرد نكن. فردا میمیرد و بچه‌هایت یتیم می شوند. هفت تا بچه دارد و آنها روزگار تو را سیاه خواهند کرد. من که صلاح نمی‌بینم چنین ازدواجی را انجام بدهی.

من چیزی نگفتم. آمدم از اطاق بیرون و پیش بی بی گوهرتاج رفتم. به او گفتم به مادرم بگو، خواستم با پسر عمویم عروسی کنم، شما با مادرش بهم زدید و نگذاشتی. حالا هي میگوئی دکتر پیر است، معلوم نیست مردی دلخواه شما پیدا شود. یک ماه است خانه دکتر مانده ایم، قریب شش هزار تومان خرج کرده سر و صدا در اصفهان پیچیده. فردا اگر من بر گردم اصفهان، همه میگویند دکتر بختیار او را نگرفت و بد نام می شوم، نمی گویند که شما قبول نکردید. فرهاد و پدرم هر دو راضی هستند، خوب است، شما هم اجازه بفرمائید.

از اطاق بیرون آمدم، دیدم دکتر بختیار در انبار خود نشسته کفش‌های خود را واکس میزند و گریه می‌کند. پرسیدم چرا گریه میکنی؟ گفت بی بی گوهر مادرت بالأخره نمیگذارد عروسی ما سر بگیرد. به او گفتم غصه نخور من صد در صد با شما عروسی خواهم کرد، که شرمنده محبتهای شما هستم. بالأخره هر طور بود رضایت بی بی گوهر را فراهم کردیم. یکروز تمام خوانین جمع بودند منزل ما: دکتر جهانشاه خان، آقاخان، ابدال خان، مجید خان، حمید خان خدارحم خان عبدالرضا خان. آقای دکتر برخاست و یک سخنرانی کرد که، شما باهم اتحاد داشته باشید، نفاق نداشته باشید. من میخواهم داماد شما بشوم ولی بی بی گوهر راضی نیست.

جهانشاه خان گفت، بی بی گوهر غلط می‌کند، آقاخان گفت کجا دامادی بهتر از دکتر بختیار پیدا می‌کند؟ رضایت از عروس گرفتند، کف زدند، شام خوردند و رفتند.

فردا مشهدی یداله پسر دایی آقای دکتر رفت رئیس محضر را آورد خانمش هم سفره عقد مختصری چید. ما هم چون لباس عروسی اصفهان دوخته بودیم و گفتم مادرم آورده بود پوشیدم. ولی برای دکتر مشکل بود که ده هزار تومان قباله بزند. بی بی گوهر سخت گرفته بود که بدون قباله نمیشود. بالأخره پسر عموی دکتر او را راضی کرد.

در مراسم عروسی، آخوند گفت باید بروم عروس را ملاقات کنم که: آیا راضی هستی در سن بیست و سه سالگی با یک مرد هفتاد ساله عروسی کنی یا پدر و مادرت به زور اینکار را می‌کنند. من گفتم آقا من این کار را به میل خودم میکنم و شوهر میکنم. عقد جاری شد. بعد لباس عروسی پوشیدم و به باشگاه شرکت نفت رفتیم. جشن بزرگی بود. در بلندگو گفتند دکتر بختیار با عروسش وارد شده. همه برخاستند کف زدند و هورا کشیدند.

حالا ابوالقاسم از ازدواج دوم ده فرزند داشت.