درجستجوی هلن از بروجن تا نیویورک(قسمت ۲۴)
درجستجوی هلن از بروجن تا نیویورک(قسمت ۲۴)

تالیف : عباس بحرینی بروجنی فرزند اول ابول و توران ضرغام، لیلی در ۲۲ دی ۱۳۲۵ به دنيا آمد. درست یکسال بعد دختر دوم آنها متولد شد و او را شرلی نامیدند. دختر سوم پروانه در سال ۱۳۲۸ به دنيا آمد. نام این سه دختر اقتباسی از اسامی دخترهای قبلی ابوالقاسم بود، به این ترتیب […]

تالیف : عباس بحرینی بروجنی

فرزند اول ابول و توران ضرغام، لیلی در ۲۲ دی ۱۳۲۵ به دنيا آمد. درست یکسال بعد دختر دوم آنها متولد شد و او را شرلی نامیدند. دختر سوم پروانه در سال ۱۳۲۸ به دنيا آمد. نام این سه دختر اقتباسی از اسامی دخترهای قبلی ابوالقاسم بود، به این ترتیب که لی لی شبیه لیلی، شرلی شبیه شیرین و پروانه ترکیبی از پیشوند اسم دوقلوها، پری و پروین بود.

زند خيمه آنگه در آن مرغزار

 ابا صد کنیزک همه چون نگار

همه دخت ترکان پوشیده روی

 همه سرو قد و همه مشک موی

همه رخ پر از گل همه چشم خواب

 همه لب پر از می‌به بوی گلاب

۱۲۲ – فردوسی – شاهنامه ۱۷۶/۲۲

فرزند چهارم، متولد ۱۳۲۹ پسر بود که با اقتباس از نام جمشید او را جومی نام نهادند. از

آن پس تا سال ۱۳۴۰ صاحب شش فرزند دیگر شدند.

اول در مسجد سلیمان زندگی می‌کردند بعد به آبادان رفتند. این خانه مرکز رفت و آمد فامیل بختیاری شد.

ابوالقاسم در نامه ای به پسرش در آمریکا چنین می نویسد: همانطور که قبلا نوشتم، فوتبال بازی خوبیست. وقتی کالج میرفتم دلم میخواست بازی کنم اما دریافتم که فوتبال، بازی است و من باید حرفه‌ای کسب کنم و به همین دلیل تصمیم گرفتم وارد رشته پزشکی شوم. تو مرد خوشبختی هستی، کسان بسیار داری. پدر، مادر، چند خواهر، چند برادر و دوستان زیادی داری. با تو حرف میزنند، تو را تشویق میکنند و تو را کمک میکنند که جلو بروی. در سن تو، من یک شاهی پول در بساط نداشتم، از دنیا هیچ اطلاعی نداشتم. در نوزده سالگی فروشنده دوره گردی بودم که هزاران رؤیا در سر داشتم. تنها راهنمای من، خواست من بود. میخواستم تحصيل كنم و وضعم را بهبود بخشم. در چهل و چهار سالگی که به آمریکا آمدم فقط دیپلم مدرسه متوسطه آمریکائی تهران را در دست داشتم. پول نداشتم. فامیل نداشتم، کسی را نداشتم که پشتیبان من باشد، اما همچنان مصمم بودم که تحصیل پزشکی کنم. هیچ کس و هیچ چیز در دنیا نتوانست مرا از این راه باز دارد. وقتی برای اولین بار با رئیس کالج کلمبیا برای ورود به کالج روبرو شدم، او تذکر داد که رشته سختی را انتخاب کرده ام و بهتر است رشته دیگری انتخاب کنم. به او گفتم فقط مرگ میتواند مرا از این کار باز دارد و حتی اگر لازم شود من همه عمرم را در این راه خواهم گذارد. ابول. ۴ مهر ۱۳۳۱

فقط تحصیل و یاد گیری تو را به جائی میرساند. باید بتوانی با مردم با تسلط بر فکر صحبت کنی. تنها قدرت بدنی تو را به جایی نمی رساند. باید به مردم نشان دهی که چقدر میفهمي. ابول، ۴ مهر ۱۳۳۱

خودت میدانی که یک فرد بدون تحصیلات کامل و داشتن حرفه، در جامعه هیچ است. هر روز باید چیزی یاد گرفت تا زندگی بخوبی بگذرد. وقتی دیپلم پزشکی بگیری میتوانی مطب باز کنی یا به فعالیت‌های دیگر مشغول شوی، ولی همیشه حرفه‌ای بلد هستی که می توانی به آن متکی باشی و به راحتی زندگی مناسبی برای خود فراهم کنی. ابول. ۱۵ بهمن ۱۳۳۲

فکر می کنم تصمیم خوبی گرفتی که مستقل زندگی کنی. زندگی در میان گروه فرصت مطالعه را از انسان میگیرد چون همیشه به یکی برمی خوری که دوست دارد بنشیند و حرف بزند.

همانطور که در نامه ات نوشته بودی، تحصیل در رشته پزشکی را به هر قیمتی ادامه بده. تو در دنیا یکی از خوشبخت ترین مردانی هستی که میتوانی به یک چنین کالج پزشکی بروی بدون اینکه نگران مخارج آن باشی. آنچه که تو و خواهرانت و برادر عزیزت سیروس دارید، و اینکه اینگونه خوب با هم سلوک می‌کنید مرهون دعاهای پدر منست که بیست سال از عمرش را صرف رفتن به زیارت مکه کرد. اسم او حاجی حسن بود و من میتوانم ادعا کنم که او قویترین، شریف ترین و صادق ترین مرد زمان خویش بود. از قراری که می‌گفتند هیکل درشتی داشته و کشتی گیر بوده است. اسم ابوالحسن ترکیبی از اول اسم من و حسن است. خیلی دلم میخواست وقتی تیم شما بازی می‌کند آنجا بودم و تو را در حین بازی تماشا میکردم. فکر نمیکنم اگر آنجا باشم بتوانم سر جایم بنشینم و به میدان نیایم و تو را در رساندن توپ به گل یاری نکنم. اصلا مسجد سليمان يادت هست؟ یادت می‌آید با صدای بلند به تو می‌گفتم که تو ستاره تیم خواهی شد و پرچم دانشگاهت را به قله اورست خواهی برد؟ هوررا! از این طرف اقیانوس با شادی فریاد میزنم، زنده باد جمشید بختیار. پسر عزیزم تو را خیلی دوست میدارم، تو را دوست میدارم، تو را تا ابد دوست خواهم داشت. هورا! هورا! هورا! جمشيد! جمشيد! جمشید! ابول. ۱۵ بهمن ۱۳۳۲

بالأخره جمشید دانشکده پزشکی را به پایان رساند و روانپزشک شد.

لیلی

لیلی از اینکه ابوالقاسم او را به تحصیل در رشته پزشکی تشویق و همراهی کرده، سپاسگزار بود. او در تابستان سال ۱۳۲۹، در سن بیست و دو سالگی، قبل از شروع بتحصيل در رشته پزشکی برای دیدار از ابوالقاسم به ایران رفت. در بازگشت از ایران، برای ابوالقاسم نامه‌ای نوشته و ضمن یادآوری این سفر خوش، از تشویق‌های ابوالقاسم در رفتن به دانشکده پزشکی از او تشکر کرد.

ابوالقاسم از سال ۱۳۲۵ تا سال ۱۳۴۰ در آبادان، پنجاه میلی ساحل شمالی خلیج فارس زندگی کرد تا اینکه لیلی و جمشید بهتر آن دیدند که او در سن نود سالگی به تهران برود و بازنشسته بشود.

ابوالقاسم همان برنامه شش روز در هفته و هفته‌ای شانزده ساعت کار را، از شش صبح تا ده بعد از ظهر، بمدت پانزده سال بدون فراغت از کار ادامه داد. فقط در روز سه ساعت را به نهار خوردن و خواب بعد از ظهر اختصاص داده بود.

در پائیز سال ۱۳۴۱ ابوالقاسم که خیلی دلش برای فرزندان ایرانی آمریکائیش تنگ شده بود

به آمریکا رفت و پس از یک ماه به ایران بازگشت. این سفر مصادف با وقتی بود که رئیس جمهور آمریکا، جان کندی در ایالت تکزاس به قتل رسید. با قلبی شکسته و دیدگانی اشکبار در نامه خداحافظی چنین نوشت:

با چشمانی اشکبار از شما خداحافظی میکنم. همه شما را دوست میدارم. ابول. ۳۰ آبان ۱۳۴۱

در سال ۱۳۴۷ تمام هفده فرزند ابوالقاسم پیش او بودند. هلن، بی بی توران، شیرین، مری نل، شرلی و پروانه و هفت فرزند کوچکتر در ایران زندگی می‌کردند و شش فرزند دیگر ساکن آمریکا بودند. این آخرین بار بود که پنج فرزندی که در آمریکا زندگی می‌کردند پدرشان را می‌دیدند.

ازین شهریاری مرا سود نیست

  گر از من خداوند خشنود نیست

ز من نیکوئی رفت بسیار و زشت

  نشست مرا جای ده در بهشت

۱۸۲ – فردوسی – شاهنامه ۲۶۲۱/۲۴

ابوالقاسم در ۱۹ دی ۱۳۴۹ در اثر حمله قلبی درگذشت. جسد او به دور مرقد امام رضا ع، امام هشتم شیعیان در مشهد، گردانده شد، نماز میت بر جسد او، در اطاق شماره هفت، داخل ضریح خوانده شد و او را در توس، در شمال غربی مشهد به خاک سپردند.

شنیدیم و دیدیم کار جهان

  بد و نیک او آشکار و نهان

کشاورز دیدیم اگر تاجور

  سرانجام بر مرگ باشد گذر

۱۸۳ – فردوسی – شاه نامه ۱۲۱۱/۲۴

بدل گفت پنهان شود آفتاب

  شب آید شود گاه آرام و خواب

ز رستم نخواهد جهان آرمید

  نخواهد شدن نام او ناپدید

۱۸۴ – فردوس – شاهنامه ۷۱۴/۱۳

فرامش ترا مهتران چون کنند

  مگر مغز دل پاک بیرون کنند

همیشه همه نیکوئی خواستی

  به فرمان شاهان بیاراستی

۱۸۵ – فردوسی شاهنامه ۲۶۶۰/۲۶

در سال ۱۳۴۷ ليلى از پدرش پرسیده بود که کجا دوست دارد دفن شود او گفته بود، “توس”.

یک شبی معشوق توسی بحر راز

 با مریدی گفت دایم میگداز

تا چو اندر عشق بگدازی تمام

 پس شوی از ضعف چون موئی مدام

چون شود شخص تو چون موئی نزار

 جایگاهی سازدت در زلف یار

هر که چون موئی شود در کوی او

 پیشکی موئی شود در موی او

گر تو هستی راه بین و دیده ور

 موی در موی این چنین اندر نگر

هر که او رفت از میان اینک فنا

 چون فنا گشت از فنا اینک بقا

 گر ترا هست ‌ای دل زیر و زبر

  بر صراط و آتش سوزان گذر

غم مخور کآتش ز روغن وز چراغ

 دودهء پیدا کند چون پر زاغ

چون برآن آتش كند روغن گذر

 از وجود روغنی آید بدر

گرچه ره بر آتش سوزان کند

 خویشتن را قالب قرآن  کند

گر همی خواهی که تو آنجا رسی

 اندرین منزلگه والا رسی

خویش را اوّل ز خود بی خویش کن

 پس براقی از عدم در پیش کن

جامه ی از نیستی در پوش تو

 کاسه ی پر از فنا کن نوش تو

خرقه از ماکان یکی در بر فكن

 طبلسان لم يكن بر سر فکن

در رکاب محو کن پانی ز هیچ

 رخش ناچیزی بران جائی ز هیچ

بر میانت ترکش زیر و زبر

 بی میان بر بند از لا شيء كمر

طمس کن چشم و ز هم بگشای زود

 بعد ازآن در چشم کن کحل نبود

کم شو و زین هم بیکدم کم بباش

 پس ازین کم گشتگی هم گم بباش

همچنین میرو بدین آسودگی

 تا رسی در عالم کم بودگی

گر بود زین عالمت موني اثر

 نیست زین عالم ترا موئی خبر

گر سر موئی بماند از خودیت

 هفت دریا پر بر آید از بدیت

۱۸۶ – عطّار – منطق الطير ص ۲۵۶

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

  میگزم لب که چرا گوش بنادان کردم

نقش مستوری و مستی نه بدست من و تست

  آنچه استاد ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع

  گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

  اجر صبری است که در کلبه احزان کردم

گر بدیوان غزل صدر نشینم چه عجب

  سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

  هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

حافظ – ص ۳۴۸