درجستجوی هلن(از بروجن تا نیویورک) قسمت ۲۲
درجستجوی هلن(از بروجن تا نیویورک) قسمت ۲۲
همیشه آرزویم این بود که به ایران برگردم و کار کنم.

بوی شاخه‌های بریده شد کاج در هوا پخش است. نرگس با بوی دل انگیز، و غنچه‌های گل سرخ در گلدان چیده شده. شمع ها روشن و بوی عنبر و کندر از میان آتش ذغال یا چوب در اطاق پراکنده است. منقل آتش با بوی خوش کندر را در اطاق دور می‌چرخانند تا این بوی عطرآگین همه جا را فرا گیرد. این مراسم در خانه‌های زرتشتیان از صبح زود شروع میشود و تا قبل از غروب آفتاب ادامه می‌یابد.

دانشگاه تهران طبق قانونی که در ۸ خرداد سال ۱۳۱۲ از مجلس گذشت به وجود آمد. یکی از رشته‌های تحصیلی، پزشکی بود. علی اصغر حکمت در خاطراتش می‌نویسد: “در ماه فروردین ۱۳۱۲ مدتی به دنبال محل مناسبی برای دانشگاه تهران می‌گشتم. پس از مدتی مطالعه بالأخره در باغات جلالیه زمینی به مساحت ۲۰۰٫۰۰۰ متر مربع پیدا کردم که برای اینکار مناسب بود. صاحب ملک، حاج رحیم آقا تبریزی موافقت کرد که آنرا متر مربعی پنج ریال بفروشد. وزیر دارائی متر مربعی ده شاهی پیشنهاد کرد. معامله انجام شد و زمین در اختیار وزارت علوم گذارده شد.”

به علت احتیاج مبرم به دانشکده پزشکی، اولین ساختمان بنای سالن تشریح در خرداد – تیر ۱۳۱۲ شروع شد و در بهمن – اسفند ۱۳۱۳ طی مراسمی افتتاح گردید. ابوالقاسم به ریاست بخش تشریح دانشکده پزشکی منصوب شد و بعد سالن تشریج به اسم او نامگذاری شد.

ورا برگزیدند و دادند چيز
­­­­­­­­­­­­­­­­­
  فراوان بدین سال بگذشت نیز

یکی سرو بد نا بسوده سرش

  چو با شاخ شد رستم آمد برش

ز مردی و بالا و دیدار اوی

  به گردون برآمد چنن کار اوی  
برین گونه بر پادشاهی گرفت

 ببالید تا پارسائی گرفت

 

۱۰۰ ۔ فردوسی – شاهنامه ۳۰۳۰/۲۶

در پرونده‌های دانشگاه سیراکیوز نامه‌هایی هست که دکتر بختیار پس از بازگشت به ایران به دکتر ویسکاتن رئیس دانشگاه نوشته است. در ۲ مهر ۱۳۱۱ مینویسد، “همانطور که بخاطر دارید همیشه آرزویم این بود که به ایران برگردم و کار کنم، و بالأخره موفق شدم. در پائیز سال ۱۳۰۹ بنا به دعوت دولت ایران، به تهران آمدم و به ریاست بخش جراحی بیمارستان دولتی زنان منصوب شدم. علاوه بر آن، خودم هم یک بیمارستان خصوصی کوچک دایر کردم و کار جراحی زیاد دارم.”

بیمارستان خصوصی زنان که ابوالقاسم تأسیس کرده بود در حال گسترش بود و خود او در دانشکده پزشکی فعالیت میکرد و در سال ۱۳۱۴ رئیس آن دانشکده شد. ظرف مدت کوتاهی ابوالقاسم در تهران شخصیتی بارز و معروف شد. او از جمله معدود پزشکانی بود که تحصیلات غربی داشت و بطور استثنائی پر کار و فعال بود.

گرچه تخصص ابوالقاسم در مامائی و بیماریهای زنان بود ولی جراحی عمومی نیز میکرد. هفته‌ای هفت روز کار میکرد و بچه‌ها که به مدرسه میرفتند او و هلن کارهای روزانه را شروع می‌کردند. ابوالقاسم بیماران را می‌پذیرفت و هلن پرستارها را سرکشی میکرد، مراقب تعویض ملافه ها بود، امور داخلی بیمارستان را اداره میکرد و در واقع اداره بیمارستان بعهده او بود. موقعی هم که ابوالقاسم جراحی داشت کار بیهوشی بیمار بعهده هلن بود.

در سال ۱۳۱۴ این خانواده باز خانه عوض کردند. خانه جدید در کوچه ارباب کیخسرو، از انشعابات خیابان نادری، نزدیک خانه اوّلشان بود. در این خانه سیروس و مری نل به دنيا آمدند. سیروس فرزند ششم و پسر دوم در چهارم شهریور ۱۳۱۴ به دنیا آمدند.

هلن با پدر و مادرش که در لوس انجلس زندگی می‌کردند مرتّب از طریق نامه در تماس بود. برای آنها از ایران، از وضع آن و از مردم آن می‌نوشت. مخالفت پدر و مادر هلن در مورد ازدواج او و اینکه هیچگاه فرصتی پیش نیامده بود ابوالقاسم را ملاقات کنند، بعلاوه مشکلات روزمره زندگی در تهران، سفر خواهر هلن به تهران و دیدار ابوالقاسم و کشور ایران، این مخالفت را دو چندان کرده بود.

خواهر هلن، مری فولر آخرین فرزند سروان جیمز وودسن جفریز و نل مک رابرتس در سال ۱۳۱۶ از لوس انجلس به تهران رفت و یک سال در ایران ماند. او از سلامت زیاد برخوردار نبود. از راه زمینی وارد ایران شد و به کرمانشاه رسید. در آن زمان دستشوئی ها بیرون خانه بود و مری که به دستشویی رفت در چاهک آن افتاد و از همان وقت بر این عقیده شد که ایران کشور کثیفی است و دوست ندارد در ایران بماند. تعجب بود که چگونه خواهرش که یک زن موبور چشم آبی آمریکائی است، می تواند در این کشور زندگی کند.

از همان دقیقه اوّل که مری فولر وارد خانه شد دعوا به راه انداخت. میخواست هلن هم ایران را ترک کند و نزد پدر و مادرش به آمریکا برگردد. با تجربه بدی که از ایران داشت، معتقد بود که هلن دیوانه است که در چنین محیطی زندگی می‌کند.

در ماه مرداد – شهریور ۱۳۱۷ اداره تمام مدارس خارجی به وزارت معارف محوّل شد. دکتر جردن و هیئت مدیره مدرسه جلسه تشکیل دادند تا اسم فارسی برای مدرسه انتخاب کنند. اسم فردوسی پیشنهاد شد، و موافقت نکردند. هیئت مدیره اسم البرز، نام رشته کوههای واقع در شمال تهران را که زمینه زیبایی برای ساختمان مدرسه بود، پیشنهاد کرد و به این ترتیب این مدرسه کالج البرز نامیده شد. چند ماه بعد، در سال ۱۳۱۸ که این مدرسه بسته شد پنجاه و پنج پسر و دختر از این کالج درجه لیسانس گرفتند. آخرین شماره کتاب سال این کالج در سال ۱۳۲۴ منتشر شد.

گرچه این جریانات تغییرات قابل ملاحظه‌ای در ایران بود ولی در مقایسه با آنچه در جهان می‌گذشت، به حساب نمی‌آمد. هیتلر به کشورهای همسایه آلمان حمله کرد. بلافاصله رضاشاه جهت هیتلر و آلمان را گرفت.

دولت آمریکا به اتباع خود در ایران توصیه کرد که ایران را ترک کنند.این توصیه شامل

میسیونرها، هلن، لیلی و شیرین هم میشد چون اینها در آمریکا به دنیا آمده بودند. تمام اتباع

امریکا در خطر بودند. تصمیم گرفتند برای مدتی موقتی به منظور ملاقات فامیل به آمریکا بروند. هلن از سال ۱۳۰۵ که خانواده را ترک کرده بود، پدر و مادرش را ندیده بود و آنها هم بچه‌های او را ندیده بودند. مری نل هم همراه آنها بود چون هنوز شیر می‌خورد. صبح زود روز ۷ تیر ۱۳۱۷، آفتاب که زد و صدای خروسها فضا را پر کرد، آنها تهران را ترک کردند. آن روز، نهمین سالروز تولد شیرین و روز قبل اولین سالروز تولد مری نل بود. پاریس که رسيدند، شیرین نامه‌ای فارسی به ابول نوشت.

“آقای خوشحال، احوال شما چطور است؟ این اولین نامه‌ای است که من از پاریس برای شما می‌نویسم. کاش این سه روز بجای پاریس ما در تهران بودیم. پاریس آنقدر کثیف است که خدا میداند. همه ساختمانها کهنه و خرابه است. ما در هتل هستیم. فضای اطاق خفه کننده است. نامه که نوشتم بعد به خیابان رفتیم. حالا نامه دیگری برای شما می‌نویسم. نامه اول را لیلی خطّ خطّ کرد. چون آن نامه خطّ خطّی بود حالا نامه دیگری می‌نویسم.”

سفر آمریکا در سال ۱۳۱۷ برای هلن و بچه‌ها سفر بدی بود. از راه زمینی به بیروت رفتند، از آنجا با کشتی به تريیست، و سپس از طریق شربورگ رهسپار آمریکا شدند. دو روز بعد از ورود هلن و سه بچه به لوس انجلس، روز ۱۲ شهریور ۱۳۱۷ هیتلر به لهستان حمله کرد و جنگ جهانی دوم در اروپا شروع شد. راه رفت و آمد برای غیر نظامی ها بسته شد و خانواده از سال ۱۳۱۷ تا سال ۱۳۲۳ به علت جنگ از هم جدا ماندند. سه تا از بچه‌ها با هلن در آمریکا و پری، پروین، جمشید، و سیروس با ابول در ایران بودند. در آن روزها پست نامه یک ماه طول می‌کشید تا برسد.

  • نویسنده : عباس بحرینی بروجنی